تهران از دریچه تجربه‌های روزمره حسی

29892-173تصویر: عمارت مسعودیه تهران، فروردین 94، نگارنده

یادم می‌آید پیش‌تر عاشق زندگی کردن در تهران بودم. فکر می‌کردم تهران برای من یک بهشت موعود است. البته نباید از چنین نگاهی، از سوی کسی که تمامی عمرش را در یک شهرک کوچک پیرامون تهران گذرانده، متعجب شد… شاید این احساس قبل از شروع دوره کارشناسی ارشد در من ایجاد شد و در این دوره قوت گرفت. الان که فکر می کنم می بینم آن روزها تا واژۀ تهران را می‌شنیدم تصویر خیابان انقلاب، کتابفروشی‌هایش و آن حجم از کتاب‌های مورد علاقه‌ام در یک جا برایم تداعی می شد. خیابانی که علیرغم شلوغی بیش از حد، صداهای آزار دهنده افرادی که کتاب‌های کنکور و دست دوم را تبلیغ می‌کنند و تنه زدن‌های مداوم عابران، برایم خوشایند بود؛ راستش هنوز هم هست… اما اخیرا با زندگی و کار مداوم در تهران، یا به عبارتی تجربۀ فضای تهران، فهمیده‌ام که تهران قابل تقلیل به این تصویر زیباسازی شده در ذهن من نیست. در واقع زندگی در تهران می‌تواند هم بسیار آزار دهنده باشد و هم حاوی لحظه هایی خوب و لذت بخش…. و حتی حاوی تجربه‌هایی معمولی اما تامل برانگیز.

من عادت دارم به نوشتن یادداشت های روزانه؛ هر اتفاق جالب یا مهمی در زندگی روزمره ام بیافتد تا شب یا نهایتا فردا آن را می نویسم. در این میان چندین یادداشت دارم از تجارب روزمره ام در تهران که آن را با شما به اشتراک می‌گذارم؛ تجربه‌هایی که حس‌های پنج گانۀ من را درگیر کرده، و به نظرم مکتوب کردن این احساسات روزمره از زندگی شهری می‌تواند به عنوان بخشی از کاوش‌های میدانی پژوهش‌‌هایی درباره شناخت حسی شهر مورد توجه قرار گیرد. این یادداشت‌ها در هفته‌های آتی قالب چند شماره منتشر خواهند شد.

29937-7تصویر: انعکاس در اتوبوس، خیابان ولیعصر، مرداد94

 

29990-173تصویر: رکوع درخت، قلعه مرغی تهران، مرداد 94

برای خواندن کامل این یادداشت ها به قلم زهره دودانگه، بر روی عکس ها کلیک کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *